دخترک قلب سوزن سوزنی

اما یکی بود ، که وقت دیدنش تو دل دخترک اتفاقی میفتاد که در مورد هیچکس دیگه اینطور نبود . پسرک قلب کهربایی ، همونکه هروقت تو چشمای دخترک نگاه میکرد برق قلب کهربائیش تو چشمای کهرباییش میفتاد و دل دخترک ضعف میرفت . دخترک دیگه فهمیده بود .. فهمیده بود که به هیچکس نمیتونه نزدیک بشه . فهمیده بود اینکه هرکی بهش نزدیک میشه ، یا یه سوزن به سوزنهاش اضافه میکنه ، یا زخم خورده و ازرده میره .

اما دوست نداشت این پسر به همچین روزی بیفته . قلب پسرک سوزنی نداشت که تو تن اون فرو کنه اما .. دوست هم نداشت پسرک ازش زخم بخوره و با خاطره بدی بدرقه اش کنه .  دوست داشت دور و دوست بمونه . اما ... همه چیز دست اون نبود . دست پسرک هم نبود . بالاخره یه روز اونقدر بهم نزدیک شدن که پسرک بغلش کرد . همه سوزنا تو قلب کهربائیش گیر کرد و بیرون ریخت . دخترک همون لحظه ، ارامشی رو احساس کرد که هرچی فکر میکرد  یادش نمیومد مثل چی میمونه ، مثل آغوش مادرش ،؟ نه آرومتر .. انگار تازه متولد شده بود . پسرک قلب کهربایی ، زخم همهء سوزنها رو به جون خریده بود و حالا هردو آغوشی رو داشتن برای آروم گرفتن که هیچوقت هیچ جای دیگه نداشته ان .

/ 18 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

خیلی خوب بود شیرزاد مختصر و مفید من اگه بودم آخر قصه رو تلخ تر تموم می کردم مثلا همه سوزنا می رفت تو دل پسرک قلب کهربایی درستشم همینه سوزنا بیرون میان و جذب اهنربا میشن بیرون نمی ریزن ولی خیلی خوب بود چه خوبه که با وجود این همه مشغله دل دادی به نوشتن دمت گرم

آناهیتا

سلام ایده ی فوق العاده جالبی بود مخصوصا که با دیدن یک جاسوزنی به اینجا رسیدین اما....... اما من فکر می کنم مذکری که به خواست خودش سوزن از تن زخم خورده ی یک خانم در بیاره اونم به شکلی که خودش آسیب ببینه، اصلا وجود نداره!!! اگه دخترک اعتماد می کرد و پسر یه سوزن فرو می کرد و فرار قابل امروزی تر بود! می بینید چه بر سر دخترکان آریایی آمده؟ داستان را هم باور نمی کنند! وای بر ما

هــــ ـامد

دخترک منتظر بود ... منتظر که یه منجی بیاد و نجاتش بده مثل یه اهن ربا که همه ی سوزنا رو بکشه به طرف خودش و... رهایییییییی سبک از وزن و آسوده از زخم سوزنا ... ... ... و یه روز اومد که دخترک خندیدن

ندا

قالب جدید مبارک[لبخند] خیلی قشنگ بود به خصوص از آخر داستان خوشم اومد

بهنام

سلام... عشق را خواهی که تا پایان بری / بس که بپسندید باید ناپسند عاشق به سوزن ها توجه نداره اون فقط به آغوش گرم معشوقش نگاه میکنه همین... خیلی داستان قشنگی بود[گل]

سروناز ایرانی

1- خونه تکونی مبارک 2- من وقتی خیلی احساساتی میشم میگم : آخی . الآنم واسه این دو تا طفل معصوم داستان شما گفتم : آخی. 3- خیلی زیبا نوشتید. 4- سایه اتون سنگین شده ...

کورش تمدن

سلام به همکار عزیز احساساتی آقا بسی زیبا بود واقعا از یک ایده ساده یه پست قشنگ ساختی کی میگه عمرانی ها احساسات ندارن؟؟؟؟؟؟

زهرا فومنی

سلام..یه داستانیو یکی واسم تعریف کرد:اینکه یه دختر پسری میخواستن باهم ازدواج کنند اما عروس مریض میشه،یعنی تو سیمای صورتش یه مشکلاتی به وجود میاد درمقابل پسره هم خودشو به کوری میزنه تا آخرین لحظه ایی که که با هم زندگی کنند ،روزی که دختره میمیره پسره چشماشو باز میکنه!(0یعنی به خاطر اینکه دختره ناراحتو غمگین از صورتش نباشه اینارو کرده بود) وقتی این داستانو واسم تعریف کردند منم با صدای بلند داد زدم گفتم که همچی ادمی وجود نداره! الانم داد میزنم میگم یه همچی ادمی وجود نداره!