مرزبان کور

جاناتان جنگجوی پیر بازمانده از جنگ ویتنام  ،‌ با اون کلبهء‌ جنگلی دنج و دورافتاده اش ، سه آدم منزویو تنها بود .  هنوز تمام مهارتهای جنگی و دفاعی خودش رو حفظ کرده بود ،‌ حتی وقتی دید کم کم داره بیناییشو از دست میده شروع کرد به تمرین زدن هدفها از روی صدای حرکتشون .

 اون یاد گرفته بود تحت هر شرایطی (( از خودش دفاع کنه )) .

روزها و روزها گذشتند ،‌ دزدها و مهاجمین زیادی به هوای سرقت اموالش ،‌ سلاحهای پیشرفته و کارآمدش ، به هوای اینکه اون دیگه توان محافظت از قلمروش رو نداره رفتن و هدف گلوله های دقیق و جانانه اش قرار گرفتن .

اما یه روز ،‌ هدف نادرستی رو به درستی و دقت زد : صدای نزدیک شدن گامها رو شنید : خیلی نزدیک شده بود : چه آسوده و آروم نزدیک میشد ! تقریبآ پای پله های کلبه بود که :‌

بنگ ! کور خوندی ! دزد حرومزاده !

اما صدای نالهء‌یه دختر رو شنید :‌

عمو جاناتان ... من فقط براتون ... یه کم شیر تازه با کلوچه آورده بودم ....

...................................................................................................

همیشه دفاع کردن از خودمون بهترین کار نیست .

/ 3 نظر / 23 بازدید
بهنام

داستان تلخی بود ولی باید دید اگه اون دختر دزد بود چی پیش میومد؟! نمیشه گفت همیشه دفاع کردن از خود بهترین کار نیست! یعنی درسته کشتن اون دختر دردناک بوده ولی منطقی هم بوده... میگم اون جاناتان واسه خودش جومونگی بوده ها!!![نیشخند]

بهنام

ای جانم قربونت برم با این وبلاگت. وبلاگی کاملآ کاربردی و به درد بخور... یه دونه ای[گل]