مکتوب...

این یک وبلاگ نیست ! ceci n'est pas une blog!!

ما هم بار و بندیلمونو ببندیم و از این خونه بریم . دوستان خوبم ، اونا که به من لطف داشتن ، خیلی اذیت میشدن تا یه کلمه محض دلگرمی من اینجا برام کامنت بذارن . یا حتی بخونن ببینن حرف امروز شیرزاد که قابل دونستن برای خوندن چیه ؟ اینه که میرم بلاگ اسکای تا شاید اونجا اینقدر شرمندهء روی عزیزانی که بهم لطف دارن نباشم . همینقدر که وقت عزیزشون رو میذارن و میان بهم سر میزنن برام عزیزه و مایهء قدرشناسی و تشکر . دیگه قرار نیست اذیت هم بشن .

 آدرس جدیدم اینه :

Http://maktooob.blogsky.com

جالبه همین الان که اینا رو مینویسم ، توبلاگ اسکای آپدیت کردم تموم شده ، این صفحه هنوز نصفه و نیمه باز شده . حیف از اینهمه قدمت و اعتبار که با اینهمه اشکال و ایراد زیر سئوال بره .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط شیرزاد طلعتی نظرات () |

یادم نیست این تابلو رو کجا دیدم : تابلویی بنام (( روزها )) از یه نقاش معروف .

 صفحه بزرگ تابلو تو رو یاد یه تقویم دیواری مینداخت روزهای هفته رو ریز میدیدی که همش تکرار شدن . با این تفاوت که روزهای این تقویم با خطهای نا منظم به اندازه های کوچیک و بزرگ و با رنگهای متفاوت و مختلفی نشون داده شده بودند . مثلا شنبه ابی روشن قشنگی بود ، یکشنبه سرخابی شاد و کوچولو ، سه شنبه یه رنگ کدر و نفرت انگیز داشت که خیلی هم کشدار و پهن بود . یه جاهایی تو تابلو دوره های طولانی و در واقع قطعه های بزرگی رو میدیدی که مثلا فقط یه تیکه های خیلی ریزی مثلا سبز فسفری بودن ولی در محاصرهء تیرگی های قبل و بعدشون خیلی ناچیز بودن . در مقابل قسمتهایی رو میدیدی که همش با رنگهای شاد و متنوع یاداور روزهای شاد و زیبای دوران خودشون بودن . طوری که لکه های ریز سیاه و خاکستری اصلا به چشم نمیومد و حتی زیباترش کرده بود .

ایدهء جالبی بود برام : نشون دادن یه عمر رو یه تابلو . با روزهای قشنگ و کوتاه ، و روزهای مکدر و کشدار . یا برعکس .

یه سئوال : آیا میتونیم این تابلو رو به طرز دلنشینی خوشرنگ و زیبا ترسیم کنیم ؟در توان ما هست که رنگ روزهامون رو  خودمون انتخاب کنیم ؟

و اینکه میتونیم اگه نه یه روز : اقلا یه لحظه از یه تابلو : تابلو یکی دیگه رو ما ترسیم کنیم ؟ اگه میتونیم چه خوبه اگه زیبا و خوشرنگ براش بکشیم : به بهترین رنگی که تو پالت مون داریم؟ چرا که نه؟

...........................................

روزهایی رو گذروندم که خیلی زیبا بودن . خییییلی . حالا دارم فکر میکنم بعضی جاها تو تابلوم چه قشنگه : چقدر به تابلوم زیبایی داده . اما حیف که تو هیچ خونه ای از این تابلو این رنگهای بدیع تکرار نمیشن . زیبایی خیره کننده میتونه باعث بشه همه رنگهای دیگه به زشتی بزنن تو چشم . 

روزهای خوب هیچوقت تکرار نمیشن . براتون آرزوی هر خونه ای خوشرنگ تر از خونهء قبلی رو دارم .

تا حسرت گذشته رو نخورید .

دوستی میگفت : از داشتن به نداشتن رسیدن سخته . باهاش موافقم . از روزهای خوشرنگ به تیرگی روزهای خاکستری تکرار و روزمرگی رسیدن سخت تره . و از اون سخت تر نا امیدی . اینکه امیدی نباشه که بازهم اون لحظه ها تکرار بشن .

                                                           .    

                                                          ...

                                               ...........................

 پ.ن:  از خدا ممنونم برای رنگ قشنگ اینروزای زندگیم .

خدایا شکرت . کم کم وقتش بود دیگه .... مرسی که یه کاری برام کردی .

بقول سعید مدرس :

چیزی بلد نیستم بگم... تا تورو  دلداری بدم

                     خدا بموقع میرسه         فقط به این معتقدم  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط شیرزاد طلعتی نظرات () |

تو یه نمایشگاه بود فکر کنم که این عروسک رو دیدم .

یه عروسک که یه قلب قرمز گنده داشت و یه جفت دست و پا و سر . این قلبه از اون جنس هایی بود که نمیدونم اسمش چیه : توش روپرمیکنن و سوزن ها رو  توش فرومیکنن تا گم نشه . یه جور جا سوزنی بود  اره بهش میگن جا سوزنی .

نمیدونم ایدهء ذختر خانم عروسک سازی هم که ساخته بودش همین بود یا نه ؟

اما این قصه به ذهنم رسید :

یه دختری بود ، هیچکس نمیتوست نزدیکش بشه . نمیتونست اجازه بده کسی بهش نزدیک شه . چون تو قلبش انقدر سوزن فرو رفته بود که شبیه جاسوزنی شده بود . از هر طرفی میخواستی نزدیکش بشی ، این سوزنها تو قلبش فرو میرفت و آزرده اش میکرد و مجبور بودی فاصله تو باهاش حفظ کنی . میدونی هرکسی که بهش رسیده  بود ، یه سوزن تو قلبش جا گذاشته بود .  دخترک با یه قلب پر از سوزن تک و تنها مونده بود . خودشم نمیتوست نزدیک کسی بشه . چون سوزنهاش تو قلب طرف فرو میرفت و آزارش میداد .

بنظرت این دختره باید همیشه تنها بمونه ؟ هیشکی نتونه بغلش کنه ؟.........


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط شیرزاد طلعتی نظرات () |

زیبا ترین تابلو نقاشی دنیا متعلق به منه .

     "زیبائی افسانه وار " اٍثر رافائل سانتسیو . معروفه که در سال 1500 اونو شروع و در 1520 ، یکروز قبل از مرگش تمومش کرده . بلحاظ ارزش هنری اونو با تندیس داوود ، که پیکر تراش دیگری اونو شروع و میکل آنژ تمام کرد مقایسه کرده اند .

پیکاسو در یک کلام گفت : با دیدن این تابلو به احترام رافائل کلاه از سر برداشتم و سر تعظیم فرود آوردم .

استاد فرشچیان با دیدن این تابلو گفت : آرزو داشتم رافائل مسلمان بود تا اثری هم دربارهء واقعه عاشورا می افرید .

مدونا این تابلو را شاهکار خلقت بشر دانست . و گفت از 12 سالگی آرزوی داشتن این تابلو رو داشته .

مایکل جکسون با لقب موفق ترین سرگرمی ساز جهان این تابلو رو منشاء الهام " سفید یا سیاه " پرفروشترین آهنگ جهان با فروش  5 میلیون نسخه دونسته .

استاد محمود وزیری مجسمه ساز معروف معاصر ، گفت : تمام بشریت برای زیبا زیستن و زیبا دیدن ، میتوانند از این تابلو الهام بگیرند .

ژرژ براک گفت : به رافائل غبطه خوردم . کاش من این تابلو را کشیده بودم . این اثر برای تمام سبکها منبع الهام است ...

پائولو کوئیلو گفت : من اگر نقاش بودم حتمن آثارم در این حد میبود ! ( و خودش هم داشت میخندید )

شانس آوردم که مال من شد . فابیو انریکه اوچوا واسکو معروف به خوزه کارلوس ماریو  که به دلیل طوفان کشتیش با تاخیر به بندر فلورانس رسید ، بزرگترین رقیبم بود . اون دیوانه اسکناسهاشو بار کشتی کرده بود و داشت میومد تا این تابلو رو ببره . چون همسر یکی یکدونه اش سوفیا  دختر پابلو اسکوبار معروف این تابلو رو خواسته بود !

دیوید بکهام سر حراج این تابلو چند دقیقه ای از سالن بیرون رفت تا همسرش که زنگ زده بود نتونه ردش رو بزنه چون با دوست دختر جدیدش اومده بود. بیژن عزیز یه کم کوتاه اومد تا من این تابلو رو ببرم . گفت همین که میره به ایران برام اوکی یه . یه دست کت و شلوار هم آورده بود و داد که بدم به محمدرضای گلزار . یه کراوات گل بهی هم به خودم داد فک کنم باید بدم همسرم با لباسش ست کنه !! با احترام به لطف و سلیقهء بیژن . جددن این مرد چه علاقه خاصی به رنگهای شاد داره !!!؟

هرکی میاد خونه مون ، یه نیم ساعتی محو تماشای این تابلو میشه ... تحسینش میکنه ... درباره توانائیهای نقاش نطق میکنه ...

اما همین تابلو ، الان بعد این سالها ،تو خونهء من تبدیل شده به یه چیز بیمصرف . یه قیمتی بی فایده .  اون آئینهء دستشوئی از این عظمت میخکوب شده به دیوار بدرد بخور تره و نقشش تو زندگیم بیشتره . اقلآ روزی دو سه بار خودمو توش میبینم .   ،این ناز نازی مکش مرگ مای قیمتی که وقت اثاث کشی ، هزار بکن و نکن و ادا و اصول دارم براش و لای پنبه جابجاش میکنیم که مبادا طوریش بشه ، سال به سال بیمه اش میکنم و همش مواظبم ازم ندزدنش ، واقعآ داشتنش و بودنش شادی ئی برام به دنبال نداره . هیچی نداره . همون تابلو دیروزیه . همون پریروزی .. همون پارسالی ... همون ده سال پیش ئی ! مگه چقدر میشه پای یه تابلو وایساد و نگاهش کرد و هنوز لذت برد ؟ میدونی چرا ؟

...................................................................................

 

خانمها آقایان ..لطفآ تابلو نباشید  .

باید به روز شد ، باید تغییر کرد . وگرنه زیباترین زیبائی دنیا هم در سایهء تکرار و یکنواختی میتونه از چشم بیفته و خسته کننده و ملال آور بشه . باید تغییر کرد . هر روز ... نباید تکرار شد . نباید تکرار بود .   

تکرار ... تکرار ... راز نابودی تکراره . یه جا موندن و صلب شدن.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط شیرزاد طلعتی نظرات () |

جاناتان جنگجوی پیر بازمانده از جنگ ویتنام  ،‌ با اون کلبهء‌ جنگلی دنج و دورافتاده اش ، سه آدم منزویو تنها بود .  هنوز تمام مهارتهای جنگی و دفاعی خودش رو حفظ کرده بود ،‌ حتی وقتی دید کم کم داره بیناییشو از دست میده شروع کرد به تمرین زدن هدفها از روی صدای حرکتشون .

 اون یاد گرفته بود تحت هر شرایطی (( از خودش دفاع کنه )) .

روزها و روزها گذشتند ،‌ دزدها و مهاجمین زیادی به هوای سرقت اموالش ،‌ سلاحهای پیشرفته و کارآمدش ، به هوای اینکه اون دیگه توان محافظت از قلمروش رو نداره رفتن و هدف گلوله های دقیق و جانانه اش قرار گرفتن .

اما یه روز ،‌ هدف نادرستی رو به درستی و دقت زد : صدای نزدیک شدن گامها رو شنید : خیلی نزدیک شده بود : چه آسوده و آروم نزدیک میشد ! تقریبآ پای پله های کلبه بود که :‌

بنگ ! کور خوندی ! دزد حرومزاده !

اما صدای نالهء‌یه دختر رو شنید :‌

عمو جاناتان ... من فقط براتون ... یه کم شیر تازه با کلوچه آورده بودم ....

...................................................................................................

همیشه دفاع کردن از خودمون بهترین کار نیست .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط شیرزاد طلعتی نظرات () |

Design By : Mihantheme